محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4163

تاريخ الطبرى ( فارسي )

پيش خواند و به دو گفت : « رأى تو چيست ؟ » گفت : « راى من اين است كه به وسيلهء آنها بر عشايرشان منت نهى . » گفت : « آن دو تميمى كه با آنها هستند چطور ؟ » گفت : « آزادشان مىكنى » گفت : « در اين صورت پسر عبد الله بن يزيد نباشم » گفت : « با آن مرد ربيعى چه مىكنى ؟ » گفت : « به خدا آزادش مىكنم » گويد : پس از آن موسى بن كعب را خواست و بگفت تا لگام خرى به او زدند و بگفت تا لگام را بكشند و چندان كشيدند تا دندانهايش بشكست پس از آن گفت چهره اش را بشكنند ، كه بينيش را شكستند و ريشش را بكندند و يكى از دندانهايش برون افتاد . گويد : پس از آن لاهز بن قريظ را خواست . لاهز گفت : « به خدا سزاوار نيست كه با ما چنين كنى و يمانيان را و ربيعيان را واگذارى . » كه سيصد تازيانه به او زد و گفت : « بياويزيدش » حسن بن زيد ازدى گفت : « او پناهى من است و از تهمتى كه به او زده‌اند مبراست . » گفت : « ديگران ؟ » گفت : « آنها را نيز مبرا مىدانم . » گويد : پس اسد آزادشان كرد . پس از آن سال صد و هيجدهم در آمد .